هر کسی توسط پیرش ثبت میشود . "خرقه دادن" اصطلاح صوفی هاست
واستاد مردید را تریبت میکند و بعد به او خرقه میدهد که نماد در گروه بودن است و معنی اش این است که به شایستگی رسیده و نامش در جریده ی عالم ثبت میشود* * * * * * * *
آسیا : امور و کارهای دنیا
پیرمتکلم آسیای چهار طبقه دارد که امور این دنیا به دست اوست
.«
آب و باد و خاک و آتش» ارکان چهارگانه ی طبیعت شاید همان منظور از چهار طبقه باشد و شاید چهار لایه و سطح که همه شان مرتبط با ماده هستند.هر بچه ای مدتی مشخص بر سرآسیا است و فرصت تولید آرد دارد بعدش
مسئولیتش در دنیا تمام میشود و به اصلش بازمیگردد و دوران زندگی در دنیا چنان سخت است که دیگر میل به برگشت دوباره به آنجا ندارد.* * * * * * * *
در مورد توالد : شرایط و امکان تولد فراهم شده است انگار زمینه را مهیا
ساختته و خلق کرده و بقیه را به دیگری واگذار کرده و حالا اوست که در هنگام رسیدن دور به نقطه ی مورد نظر که با پیر عطف دارد، و در موقعی که لازم است و به عبارتی هنگامش است، از این شرایط بهره میبرد و تولید را شکل میدهد{البته منظورم تایید عقیده ی معتزله نیست که خلق کرده ورفته کنار}* * * * * * * *
تسبیح و ذکر پروردگار را با زبان نمیگویند که در مقام استغراق دیگر
زبانی باقی نمانده است که ذکر به زبان بگویند واین جا «ذکر قلبی» است،ذکر ونامی که در جان ِ قلب تثبیت شده است ودیگر نیازی به واسطه ی زبان نیست،ضرب آهنگی که چون ضربان قلب جزئی از وجود شده است.گفت بدان که این شیخ که سجاده ی او در صدرست،شیخ واستاد و مربی پیردوم است که درپهلوی او نشسته است و پیر دوم را د رجریده او ثبت کرده است و همچنین پیر دوم،سوم را وسیم چهارم را تا به من رسد و مرا آن پیر نهم درجریده ثابت کرده است وخرقه داده و تعلیم کرده.
پرسیدم که شما را فرزند و ملک و امثال این هست؟
گفت ما را جفت نبوه است و لیکن هریکی فرزندی داریم و هریکی آسیایی و هر فرزندی را بر آسیای گذاشته ایم تا تیمار آن می دارد و ما تا این آسیاها را بنا کردیم هرگز در آن ننگریسته ایم لیکن فرزندان ما هریکی بر سر هر آسیایی به عمارت مشغولست و به یک چشم به آسیا مینگرد و به یک جانب پدر خویش نگاه میکند. و آسیای من چهار طبقه است و فرزندان من بس بسیارند چنانکه محاسبان هرچه زیرکتر، احصای ایشان نتوان کردن و هر وقتی مرا فرزندی چند حاصل شود من ایشان را به آسیای خویش فرستم هریکی را مدتیست معین در تولیت عمارت. چون وقت ایشان متقضی شود ایشان پیش من آیند ودیگر از من مفارقت نکنند و فرزندانی دیگر که نو حاصل شده باشند،آنجا روند و بدین قیاس می بود و از بهر آنکه آسیای من مضیقی سخت است و در نواحی مخاوفی و مهالکی بسیار است و از فرزندان من هر که نوبت رعایت خود به جای آورد و از آنجا مفارقت کند . دیگر میل عود از او متصوّر نشود و لیکن این پیرن دیگر را هریکی فرزندی بیش نیست که متکمّل یکی ،قوی تر از جمله فرزندان من است مدد آسیا و فرزندان من از آسیا و اولاد ایشان است.
گفتم : این توالد و تناسل تو را برسبیل تجدّد چگونه می افتد؟
گفت بدان که من از حال خود متغیّر نشوم مرا جفت نیست الا کنیزک حبشی هرگز من در وی نگاه نکنم واز من حرکتی صادر نشود الا آن است که او در میانه ی آسیاها متمکن است و نظر او در آسیا وگردش وتد او را رهن شده است وچنانکه احجار متحرک است و نظر و حدقه ی او درگردش ظاهر شود. هرگه که در میانه ی گردش حدیقه ی کنیزک سیاه و نظرش بر من آید و در برابرمن افتد ا زمن بچه ای در رحم او حاصل شود بی آنکه در من تحرکی و تغیری افتد.
گفتم این برابری و نظر و محاذات او به تو چگونه متصور شود؟ گفت مراد از این الفاظ صلاحیتی واستعدادی بیش نیست.
پیر را گفتم چون است که تو درین خانقاه نزول کردی بعد ما که دعوی عدم تحرک از تو ظاهر شد؟
گفت ای سلیم دل ،آفتاب پیوسته درفلک است لکن اگر مکفوفی را شعار وادراک و احساس حال او نباشد نابود احساس او موجب عدم بود یا سکون آفتاب درمحل خویش نباشد. اگر مکفوف را آن نقص زایل شود او را از آفتاب مطالمت نرسد که تو چرا پیش ازین در عالم نبودی و مباشر درو نگشتی زیرا که او هممواره در دوام حرکت ثابت بوده است اما تغیر در حال مکفوف است نه درحال آفتاب. ما نیز پیوسته درین صفه ایم و نادیدن تو دلیل نابودن ما نیست و بر تغیر وانتقال دلالت ندارد، تبدیل در حال توست.
گفتم شما تسبیح کنید خدای را عزّ و جلّ؟
گفت نه! استغراق در شهود،فراغ تسبیح را نگذاشت واگر نیز تسبیحی باشد نه به واسطه ی زبان و جارحه بود و حرکت و جنبش بدان راه نیابد.
گفتم مرا علم بیاموز تبسمی کرد و گفت هیهات،اشباه ونظایر تو را بدین دست نرسد و نوع تو را این علم نشود که خیاطت ما در فعل باز نگنجد ولکن تو را از علم خیاطت آن قدر تعلیم رود که اگر وقتی خیس و مرّقع خود را به عمارت حاجت بود،توانی کردن. گفت عظیم دور است که تا تو درین شهر باشی از کلام خدای تعالی آن قدر نمی توانی آموخت و لیکن آنچه میسّر شود تو را تعلیم کنم.
طی راه شروع میشود که همه جا تاریک است و ظلمات فضا رو دربرگرفته است. خوب حرکت در تاریکی سخت وشاید ناممکن باشد در اینجا به نور نیاز است او شمعی در دست دارد شمع ِ همراهش چکیده ی نورهایی است که قبلترها به دست آورده است و داشتن آن حتمی و لازم است.
وارد شدن به وادی ظلمات و طی راه در اون بدون شمع یا هرنوع نور دیگه ای امکان ندارد وهمان طوری میشود که حافظ میگوید
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت
در طی طریق هم مراحل به ترتیب شریعت طریقت حقیقت است ظلمات وتاریکی مربوط به طریقت میشود برای همین است که شریعت ابتدا باید گذرانده شود تا اون شمع به دست آید.
در ابتدا سرزمین مادر و بعد خانقاه پدر به شهود میرسد. سرای مادر کعبه است که به دورش طواف میکنند و علی به عنوان پدر انسانها مولود کعبه است. خانقاه پدری اش مکانی که ملک ودارایی او هم هست و سهمش، و به آنجا تعلق دارد و از اونجا آمده است. به عبارتی آدم جزئی ازاین دوتا است وبه عبارتی دیگر این دو درون انسان است که هردوی دیدها درست است - اینکه سرای مادر کعبه ی جان است وهمه ی آدم ها به نوعی طواف آن میکنند و او هم یکی از مردان سرای مادر است درست است اگر هم بگوییم منظور از سرای مادر کعبه ی دل اوست هم درست است).
خانقاه پدری هم که چه نمونه ای از دنیا بگیریم و چه وجود آدمی صحیح است که دو در دارد یکی رو به شهرباز میشود و محل ورود مردم و غیر به درون است و در دیگر به سوی بستان لاغیرها گشوده میشود. ابتدا باید در اول بسته شود تا غیری وارد نگردد،دل از هر غیری تهی شود و بعد در رو به آن بوستان گشوده میشود که محل ملاقات با ده پیر آنجاست.
ده تن رو میشه به چند گونه نمادین دید شاید "ده عقل" و نظر من به سمت ده مرحله ی معرفت رفت.
او نمی تواند با همه ی ده پیر صحبت کند چون سطح درکش در این مقام فقط در حد گفتگو با پیر دهم است و این پیردهم واسطه ی او و نه تن دیگر است که البته از آن نه تن سهمش را درحد ظرفیتش و به واسطه پیردهم دریافت میکند.سخت نگفتن آن نه پیر به علت خصاصت نیست همان طور که خورشید با سخاوت می تابد و ما را روشن میکند اما نمی توان مستقیم به آن نگاه کرد همون طوری که مولانا میگوید
دهان بست دهان بست ازین شرح دل من
که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید
پیر دهم به نوعی واسطه ی عالم کثرات و عالم مجردات است و امور عالم کثرات را به عهده دارد
شما هم اول خود متن بعد برداشت روناک را بخوانید و هر آن چیزدیگری که فهمدید از روناک دریغ نکنید.
به مدد حضرت شیخ و قبل اون یاری حضرت حق
مبدا التحدیث
در روزگاری که من از حجره ی زنان نفوذ برون کردم واز بعضی قید و حجر اطفال خلاص یافتم،یک شبی که غسق شبه شکل در قعر فلک مینا رنگ مستدیر گشته بود و ظلمتی که دست برادر عدمست،در اطراف عالم سفلی متبدّد شده بود بعد ما که از هجوم خواب قیوظی حاصل شد،از سرضجرت شمعی دردست داشتم قصد مردان سرای مادر کردم و آن شب تا مطلع فجر در آنجا طواف میکردم. بعد از آن هوس دخول خانقاه پدرم سانح گشت و خانقاه را دو در بود: یکی درشهر
و یکی در صحرا وبستان. برفتم و این در که درشهر بود محکم ببستم و بعد از رتق آن قصد فتق در صحرا کردم چون نگه کردم ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه ای متمّکن بودند مرا هیئت و فرّ و هیبت وبزرگی ونوای ایشان سخت عجب آمد و از او رنگ و زیب و شیب وشمایل ایشان،حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنانکه گفتار نطق از زبان من منقطع شد. به او جلی عظیم و هراسی تمام یک پای را درپیش می نهم و دیگری
را باز پس میگیرم پس گفتم دلیری نمایم و به خدمت ایشان مستسعد گردم هرچه بادا باد. نرم نرم برفتم و پیری را که برکناره ی صّفه بود قصد سلام کردم و انصاف را از غایت حسن به سلام بر من سبق برد و به لطف در روی من تبسمی بکرد چنانکه شکل نواجذش در حدقه ی من ظاهر شد و با
همه ی مطالعت مکارم شیم،از مهابت او در من برنسق اول مانده بود.
پرسیدم که بی خرده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند؟
آن پیر که برکناره ی صفه بود مرا جواب داد که ما جماعتی مجردانیم از کجا ناکجاباد میرسیم.
مرا فهم بدان نرسید پرسیدم که
آن شهر از کدام اقلیم است؟گفت از آن اقلیمست که انگشت سبابه آنجا راه نبرد.
پس مرا معلوم شد که او پیری مطلعست گفتم به حکم کرم اعلام فرمای که بیشتر اوقات شما برچه صرف می افتد؟ گفت کار ماخیاطیست و ما جمله حافظیم کلام خدای را عزّسلطانه سیاحت کنیم.
پرسیدم که این پیران که بربالای تو نشسته اند
چرا ملازمت سکوت می نمایند؟جواب داد که از بهر آنکه امثال شما را اهلیت محاورت ایشان نباشد. من زبان ایشانم د رمکالمت اشباه تو شروع کنند. رکوه ای یازده تو را دیدم در صحن افکندهو قدری آب درمیان آن و درمیان آب ریگچه ای مختصر متمکن شده و برجوانب آن ریگچه جانوری چند میگردیدند وبر هرطبقه ای ازین رکوه یازده تو از طبقات نه گانه بالای آن را انگله روشن بر نشانده الا بر طبقه ی دوم که انگلهای نورانی بسیار بودبر نمط و نهاد ترکهای مغربی که صوفیان بر سر می نهند و طبقه نخستین هیچ فرجه و رخنه نبود و این اطباق یازده گانه رنگ نداشت و در سطوح آن هیچ فرجه و رخنه نبود و این اطباق یازده گانه رنگ نداشت و از غایت لطافت آنچه درمقعر ایشان بود محتجب نمی شد و نه توی بالا را هیچ سوراخی نمی شایست کردن و لیکن دو طبقه زیرین به سهولت می شایست دریدن.
پرسیدم شیخ را که این رکوه چیست؟
گفت بدان که توی اول که جرمش از همه عظیم ترست از جمله نشسته است و دوم را دوم ،همچنین تا به من رسد این اصحاب و رفقای نه گانه این نه تو را حاصل کرده اند تا به من رسد این اصحاب و ایشانست و این دو طبقه زیرین را با جرعه ای آب وسنگریزه در میان من تحصیل کرده ام و چون بنیت ایشان قوی تر بود. آنچه صناعت ایشان است متمزق و مثقوب نمی گردد ولیکن آنچه از صناعت منست آن را تمزق توان کرد.
در این یک دو روز از کسانی که رمد تعصب نقص لازم بصر و بصیرت ایشان شده است، یکی از برای کبر منصب سادات و ائمه طریقت از سر قصور در مشایخ سوالف بیهده ای میگفت و در اثنای آن از بهر تقریر تشدید انکاری را بر مصطلحات متاخران استهزا می کرد تا تمادی او در آن بجایی رسید که حکایت را ایراد کرد از خواجه ابوعلی فارمدی رحمه الله علیه که او را پرسیدند که چونست که کبودپوشان بعضی اصوات را آواز پر جبرئیل میخوانند؟ او گفت بدان که بیشتر چیزها که حواس تو مشاهده ی آن می کند همه از آواز پر جبرئیل است و سائل را گفت از جمله ی آوازهای پرجبرئیل یکی توئی. این منکر مدعی،تعصب بی فایده می کرد که چه معنی این کلمه را فرض توان کرد الا هذیانات مزخرف؟
چون تجاسر او بدینجا رسید،راستی را من نیز از سر حدت زجر او را متشمّر گشتم ودامن مبالات با دوش انداختم و آستین تحمّل را باز نوردیدم و برسرزانوی فطنت به نشستم واو را طریق شتم کردن وعامی خواندن درآمدم و گفتم اینک من در شرح آواز پرجبرئیل به عزمی درست و رائی صائب شروع کردم. تو اگرمردی و هنر مردان داری،فهم کن. و این جزو را آواز پر جبرئیل نام کردم.
متن بالا مقدمه ی داستان آواز پرجبرئیل نوشته ی شهاب الدین سهروردی است که به امید خدا د رآینده ادامه ی آن را خواهم نوشت. و شاید حرفهایی بر حاشیه ی آن که به یاری شما هم امیدوارم
-می خواهم بروم کربلا ! کربلا کجاست؟
- کربلا هر جایی است که خون های ریخته بر زمین عشق را فریاد بزنند
همان جایی است که
قلب ها تندتر می زند
خون ها شدیدتر می جوشند
* * * * *
کربلا این جاست اگر تیری که یارت را نشانه رفته بود به تو خورد،لبخند بزنی
در کربلا هنگامی که برادرت را در آغوش میگیری
صفحه گردون عالم با تمام عظمتش از نظرت می گذرد
در کربلا تلاقی نگاه ها انفجار خورشید است
هر کسی پل می سازد تا وقتی واژه مرگ را در کنار زندگی می نویسند،دستشان نلرزد
هیچ کسی برگی از درخت جدا نمی کند
و کربلا همان جایی است که ...
تنبور نوازان به بهشت نمی روند
مولا تو این را گفته ای .
صدای تنبور مستمان کرده ،ذکرت دیوانه مان کرده
صدای تنبور و آوای ذکر در هم می پیچد و به میخانه مان میبرد
ساقی میخانه به مولا که خودت هستی
هو مولا هو مولا هو
به تنبور، مست ولایت گشتیم
صدایم از حلق بیرون نمی آید چگونه بگویم «دم همه دم یا مولا»
به بهشت نمی رویم (که خواهان بهشت است؟) به همان جایی میرویم که
یا علی گویان
جمع اند
باشد که گوشه ی چشمی بر ما فکنی

